غریبه ها از خیابان میگذرند...
از قضا دو نگاه با هم برخورد می کند...
و من تو هستم و آنچه می بینم من است...
و منم که دستت را می گیرم....
تو را در میان خشکی رهنمون می شوم...
یاری ام کن تا آنجا که می توانم خوب بفهمم...
هیچکس ما را به خشکی فرا نمی خواند...
هیچ کس به زور چشمهای ما را به پایین نمی راند...
هیچ کس حرف نمی زند ...
هیچ کس تلاش نمی کند...
هیچ کس برگرد خورشید پرواز نمی کند...