تبليغاتX
جيرجيرك
Tue 9 Jan 2007
 

همه ی چمن زارها به آفتاب
ناسزا می گویند:
ارزش درختان از شماست سایه ها!

   

+ جيرجيرك
Mon 1 Jan 2007
 

بیزارم از روان های باریک
به گمانم
هیچ نیکی و بدی بر آن نمی ماند.!

       

+ جيرجيرك
Mon 25 Dec 2006
 

چند شبه که آسمون رو تو اتاقم راه  نمی دم .پرده ها رو کشیدم و یه پیله تنهایی دور خودم کشیدم . در واقع خودم رو تو خودم حبس کردم لب به چیزی هم نزدم . اما دیشب پسر همسایه همه تنهائیهام رو از من گرفت . توپ فوتبالش سد میان من و آسمون رو شکست . باد به تن بی رمق پرده چنگ زد و ماه فورا خودش رو به داخل اتاقم انداخت . دونه دونه ستاره هایی رو که به آینه اتاقم هجوم آورده بودن کندم و ریختم بیرون .
اما اونا باز اومدن تو ...تو دلم به پسر همسایه بدو بیراه گفتم :این وقت شب چه موقع بازیه ؟
... خسته شده بودم .شاید این را پسر همسایه از چشمام خونده بود.ظرف غذا رو جلو کشیدم .اتاقم پر شده بود از ستاره.
ماه از سقف اتاقم آویزون شده بود ...انگار مدت حبسم به پایان رسیده
 
پ.ن:بدون ستاره و ماه ...آسمون و زندگی به هیچ نمی ارزه ...شاید پسر همسایه هم می خواسته همین رو بگه...

 

+ جيرجيرك