شروع پرده ی اول شروع ناباور
درخت...صاعقه... جنگل...غروب شهریورفضای صحنه در ابهام هالهای از دود
تمام صحنه پر از بوی تند خاکستر...
درخت بود و غژاغیژ بادهای سمج
درخت بود و هیاهوی مرگ و جنگل در
مداری از تب و تردید داشت له می شد
در امتداد سکوتی زمخت
به انتظار نشستیم... رو به هر چه کبود
به انتظار نشستیم...پشت کوبهی در
به انتظار نشستیم...نوبت خود را
به انتظار نشستیم...تا پس از تندر _
مسیح دیگر و تکرار فرصتی دیگرز سمت وسوسهی بادهای بارآور
سکوت تلخ خدا ... کات... (پرده ی آخر)
تقدیم به فروغ عزیز که سرشار از امید است.
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
شعر بالارو هم که میدونین مال کیه دیگه.....خب خیالم راحت شد.
هر بار اون آدمی رو می بینم
که وارونه توی آب ایستاده٬
همونجا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن
!هر چند که نباید دیگران را مسخره کنم
.برای این که شاید
...توی یه دنیای دیگه
...یه زمان دیگه
...یه شهر دیگه
...شاید اون درست ایستاده٬
و من وارونه ام
!
نوشته:شل سیلور اشتاین
آخه میدونین امروز کارنامم رو گرفتم ٬ واقعاْ حال کردم با این نمره هام حالا باید یه استراحت درست و حسابی کنم البته یه کمی هم به خاطر انتخاب رشته فکر کنم......زیادم فکر کنم مخم سوت میکشه.
راستی تا یادم نرفته بگم که امروز که جلوی در مغازه بودم یه دفعه ای یکی اسممو صدا میزد برگشتم این ور اونور خیابون رو نگاه کردم تا بالاخره مدیر مدرسه به همراه مربی تئاتر مون رو دیدم که برای من یه هدیه (جایزه) آورده بودن منم که دیگه همه جام عروسی بود ٬رفتم طرف اونا و هدیه رو ازشون گرفتم ٬اومدم خونه و هدیه رو بازش کردم دیدم که یه پارچه ی سیاه نسبتاْ خوبه٬ این پارچه ای بود که همه ی بچه های تئاتر باید میدوختن برای جشنواره ..... خلاصه امروز روز خوبی بود خوووووووب.