تبليغاتX
جيرجيرك
Sat 22 Jul 2006

شروع پرده ی اول  شروع ناباور

درخت...صاعقه... جنگل...غروب شهریور

فضای صحنه در ابهام هالهای از دود

تمام صحنه پر از بوی تند خاکستر...

درخت بود و غژاغیژ بادهای سمج

درخت بود و هیاهوی مرگ و جنگل در

مداری از تب و تردید داشت له می شد

در امتداد سکوتی زمخت

به انتظار نشستیم... رو به هر چه کبود

به انتظار نشستیم...پشت کوبهی در

به انتظار نشستیم...نوبت خود را

به انتظار نشستیم...تا پس از تندر _

مسیح دیگر و تکرار فرصتی دیگرز سمت وسوسهی بادهای بارآور

سکوت تلخ خدا ... کات... (پرده ی آخر)

 

+ جيرجيرك
Wed 19 Jul 2006

تقدیم به فروغ عزیز که سرشار از امید است.

 

من از نهایت شب حرف میزنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف میزنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

شعر بالارو هم که میدونین مال کیه دیگه.....خب خیالم راحت شد.

+ جيرجيرك
Tue 11 Jul 2006

 هر بار اون آدمی رو می بینم

که وارونه توی آب ایستاده٬

همونجا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن!

هر چند که نباید دیگران را مسخره کنم.

برای این که شاید...

توی یه دنیای دیگه...

یه زمان دیگه...

یه شهر دیگه...

شاید اون درست ایستاده٬

و من وارونه ام!

                     

                                                                     نوشته:شل سیلور اشتاین

+ جيرجيرك
Tue 4 Jul 2006
زمین صحنه نمایش

ما آدم ها بازیگران نمایش

و خدا هم کارگردان نمایش.

+ جيرجيرك
Sun 2 Jul 2006
- حضرت x دو تا زن داشته؟

: آره، از این مردهای نامرد زیاد پیدا می‏شن.

+ جيرجيرك
Wed 28 Jun 2006
شب زیباترین است

اگر جیرجیرک هم باشد.

+ جيرجيرك
Fri 23 Jun 2006
خیلی امروز خوشحالم

آخه میدونین امروز کارنامم رو گرفتم ٬ واقعاْ حال کردم با این نمره هام حالا باید یه استراحت درست و حسابی کنم البته یه کمی هم به خاطر انتخاب رشته فکر کنم......زیادم فکر کنم مخم سوت میکشه.

راستی تا یادم نرفته بگم که امروز که جلوی در مغازه بودم یه دفعه ای یکی اسممو صدا میزد برگشتم این ور اونور خیابون رو نگاه کردم تا بالاخره مدیر مدرسه به همراه مربی تئاتر مون رو دیدم که برای من یه هدیه (جایزه) آورده بودن منم که دیگه همه جام عروسی بود ٬رفتم طرف اونا و هدیه رو ازشون گرفتم ٬اومدم خونه و  هدیه رو بازش کردم دیدم که یه پارچه ی سیاه نسبتاْ خوبه٬ این پارچه ای بود که همه ی بچه های تئاتر باید میدوختن برای جشنواره ..... خلاصه امروز روز خوبی بود خوووووووب.

+ جيرجيرك