بسیار خوب ...
این فقط یه سوزنه...
دیگه بهت سوزن نمی زنم ...
البته ممکنه یه مقدار احساس ناخوشی بکنی...
می تونی بلند شی ؟
من فکر می کنم سوزن کار خودش رو کرده ...
اون تو رو سر پا نگه می داره تا بتونی به نمایش بری...
بلند شو ... حالا دیگه وقت رفتنه!
هیچ دردی وجود نداره که بخوای ازش فرار کنی...

غریبه ها از خیابان میگذرند...
از قضا دو نگاه با هم برخورد می کند...
و من تو هستم و آنچه می بینم من است...
و منم که دستت را می گیرم....
تو را در میان خشکی رهنمون می شوم...
یاری ام کن تا آنجا که می توانم خوب بفهمم...
هیچکس ما را به خشکی فرا نمی خواند...
هیچ کس به زور چشمهای ما را به پایین نمی راند...
هیچ کس حرف نمی زند ...
هیچ کس تلاش نمی کند...
هیچ کس برگرد خورشید پرواز نمی کند...
دیروز کجا بودیم...
امروز کجاییم...
فردا باس کجا باشیم ...
پ.ن:زندگی نیگه دار میخوام پیاده شم.!؟
در زندگی ما لحظه ای فرا می رسد که تسلط بر زندگی را از دست می دهیم و از آن پس ٫ سرنوشت٬ بر هستی ما مسلط می شود.
و این از بزرگترین گزافه ی عالم است.
پائولو کوئیلو (Paulo Coelho) كتاب كيمياگر
اگر کليد قلبي را نداري قفلش نکن اگر کسي را دوست داري خردش نکن اگر دستي را گرفتي رهايش نکن
زرتشت
آموزش هک وبلاگ و آیدی صددرصد عملی ، دانلود آهنگ
آموزش ویندوز ، ترفند ، سفارش تبلیغ ، کد آهنگ ، آموزش طراحی سایت
آپلود آهنگ و عکس ، آموزش فتوشاپ ، عکس های خوانندگان خارجی
و هر چی که شما بخواین.
اینارو واسه این نوشتم که هم آمار وبلاگ یه خورده بره بالا ، هم یه آپلودی کرده باشم.
.... بخاطر اینکه از اینجا دست خالی نرین بیرون یه سری به وبلاگ همکلاسیه ی عزیزم میثم ولی زاده بزنین
همه ی اون چیزهایی رو که بالا نوشتم رو داره.
اگر آزادانه مجال انتخابم بود,
با رغبت جایی بر می گزیدم,
در میانه ی بهشت
و ترجیحاً
جلوی در گاه آن!
یه پل... پل شکسته...جنگل ...تاریک...سرد ...شیون...مه گون...
یه مرد...خمیده...خسته...از زندگی...از اسارت...از ظلم و بیداد...
یه گیله مرد...
اینک دری برویم باز نیست ...باید بگریزم ...بگریزم ازاین بیگانگی ... به جایی که بهار باشد.
